![]() |
![]() |
|
| اشک آن نیست که ازدیده گریان بچکد ... اشک آن است که ازقلب پریشان بچکد |
|
شاکیم ازت خدا شاکیم از نقش خودم چرا توبازیه توهمیشه نقش بد شدم نقش آدمی که باید یه مترسک بمونه این همه ظلم رو ببینه از عدالت بخونه شاکیم ازت خدا به کی شکایت بکنم نمیخوام قانون جنگل رو رعایت بکنم نمیخوام مثل همه باقی بمونم توی خواب نمیخوام که تا ابد به پای قسمت بسوزم بی تفاوت بشمو لبامو روهم بدوزم ![]() |
|
+ من این شعرو
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:57 نوشتم امید |
|
|
روي نيمكت پارك نشسته بود و به لباسهاي كهنه ي فرزندش
و تفاوت او با بچه هاي ديگه نگاه مي كرد ماشين گران قيمتي جلوي پارك ايستاد و مرد شيك پوشي از آن پياده شد و با احترام در ماشين را براي همسرش كه پسركي را در آغوش داشت باز كرد با حسرت به آنها نگاه كرد و از ته دل آه كشيد آنها كودك را روي تاب گذاشتند خدايا چه مي ديد پسرك عقب مانده ي ذهني بود با نگاه به جستجوي فرزندش پرداخت او را يافت كه با شادي از پله هاي سرسره بالا مي رفت چشمهايش را بست و از ته دل خدا را شكر كرد _______________________________________________________ ________________________________________________________________________
بهم گفت:دوست داري عاشق كسي بشي كه عاشقت نيست؟ گفتم نه....!!! گفت دوست داري كسي رو تو قلبت جا بدي كه تو واسش مهم نيستي ؟ گفتم نه....!!! گفت دوست داري واسه كسي بميري كه جون تو واسش مهم نيست؟ گفتم نه....!!! گفت حاضري غرورتو به خاطر كسي بشكني كه....٬ تويه اغوش كسي باشي كه...٬ از لب كسي بوسه بگيري كه....٬ عشقتو باور نداره؟ گفتم نه....!!!! گفت پس عشقتو هر چقدرم واقعي باشه٬چون يك طرفه است بازم كافي نيست..! يكم فكر كردم گفتم با دلم چه كنم؟؟؟؟ گفت يا عاشق نشو يا اگر عاشق شدي عاشق كسي باش كه عاشق تو باشدتا ازجانب معشوق نباشد کوشش کوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد |
|
+ من این شعرو
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:22 نوشتم امید |
|
|
من با یه دنیا خاطره تو به من گفتی برو من چه جوری جداشم از تو من میخوام از دنیا برم تو میگی تنهایی برو من میمیرم جداشم از تو من با دلی خون از غم تو چی میشه بمونی با من نگوشرم میکنم از تو من با خودم میگم دل تو چرا بد میکنه با من باشه دل میکنم از تو (( رفتم از شهرخدا ستاره چیدم واسه تو تو ستارمو سوزوندی آخرش گفتی برو آی دلت بسوزه بی رحم تو اسیر دلتی )) کاش میدونستی عزیزم اون ستاره خودتی . توسوزوندی خودتو با خودت منم سوزوندی کاشکی دل نداشتی و جاش توی قلب من میموندی |
|
+ من این شعرو
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:30 نوشتم امید |
|
|
سلام یه کم طولانیه ولی قشنگه و آموزندس
روزی بود که فردی بسیار عارف در شهری بود
فرشتگان ملاقات کرده بود و بارها شده بود در خواب با خدا ملاقات میکرد....این مرد پس از مدتی زندگی مجبور شد شهر خود رو ترک کنه و به شهری دیگه بره....اون پسر معشوقه ای در شهر خود داشت که مجبور بود با ترک شهر کمتر ببینتش....اون میدونست که با دوری ممکنه خیلی اتفاقها بیفته!!!...اوناراحت بود و روزی از خود پرسید واقعا با وجود دوری برای من باقی خواهد ماند...؟!
کامل داشت و اصلا فکر نمیکرد که معشوقه اش رو فراموش کنه اما به اون دختر شک داشت و میدونست که ترکش میکنه...!!!
اینترت با دختر ارتباط برقرار میکرد...بارها با تلفن اون دختر رو چک میکرد اما باز هم مشکوک بود ....روزها داشتن میرفتن تا اینکه روزی در محل اقامتش به دختری برخورد کرد.....وقتی اون دختر رو دید معشوقه ی خودشو کلا از یاد برد!!...دستاش میلرزید وقتی اون دختر رو میدید...رنگش میپرید...کمتر میتونست اون دختر رو نگاه کنه .....مطمئن بود عاشق شده......اینجا بود که دیگه با خدا شبها حرف نمیزد .... وقتی شعر میخوند و یا وقتی کاری میکرد برای خوشحالی اون دختر بود....دیگه جواب تلفن اون دختر رو نمیداد....دختر جدید اون رو مست کرده بود....
میدید....روزها با نام پسر بلند میشد و شب ها به یاد پسر میخوابید افسوس که نمیدونست پسر در شهری دور در حال عشقبازی خود است!!!!
اطرافیان....
بزنن ....
اما عشق دختر دوم اون رو دیوانه کرده بود...به راحتی هر چه تمامتر به دختر اول گفت من نمیتونم با تو باشم چون دیگه دوستت ندارم!!!
تونست دوباره به زندگی برگرده و زندگی کنه!!!....چند سال بعد اون دختر تونست یک شرکت بزرگ بزنه و پولدار شه!!!
میدید که برگشته اما افسوس که!!.....
معشوقه ی جدید ...ناراحتی خدا رو از خودش حس میکرد و میدونست دیگه حتی خدا هم با اون قهر کرده....
حسی نداشت...
خدایی هست و بالأخره کار ادم به خودش برمیگرده!!!
نداشت که درونشو گرم کنه!!!
قدیم فرشته ها باهاش دوست نبودن!!!
فکر میکرد ... میدونست میبخشه...
ادرس محل کارشو بگیره...
هم نگاهی به او مرد ننداخت و فقط گفت چیکار میتونم بکنم واستون....
میشناخت....صدای که سالها گرمای وجودش بود و حتی سالها سرمای وجودش شد...
خواست برگرده.....
بزرگترین بخششی که کرد این بود که به پسر توی شرکت خودش کاری داد.....
خیانتکار واقعی خودشه....شاید هم خدا میخواست .... در هر حال الان خیلی از این ادما داریم چه با دین چه بی دین....
داره بدی میکنه چون مطمئن باشه که یک روز حتما جوابشو میبینه...!!
|
|
+ من این شعرو
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 23:57 نوشتم امید |
|
|
این دل دمادم فردا كجايي سفر بخیر ، سفر بخیر ![]() مسافر من گریه نکن ، گریه نکن بخاطر من
|
|
+ من این شعرو
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 22:7 نوشتم امید |
|
|
خواستم برم از اینجا
اما پاهام نیومد
پامو بردم ولی حیف، دلم باهام نیومد
دیدم که این دل من با رفتنم شکسته
فکر کرده برمیگردم باز منتظر نشسته
گفتم دل دیوونه کی قدرتو میدونه ؟
وقتی نباشی باز هم کی منتظر میمونه ؟ کی منتظر میمونه ؟
برای موندن من دیگه نمونده جایی
میخوام بخونم اما واسم نمونده نا یی
|
|
+ من این شعرو
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:37 نوشتم امید |
|
|
خدایاوحشت تنهائیم کشت کسی باقصه ی من آشنانیست دراین عالم ندارم همزبانی به صداندوه مینالم روا نیست شبم طی شدکسی بردرنکوبید به بالینم چراغی کس نیفروخت نیامد ماهتابم برلب بام دلم ازاین همه بیگانگی سوخت به روی من نمی خندد امیدم شراب زندگی درساغرم نیست نه شعرم می دهد تسکین به حالم که غیرازاشک غم در دفترم نیست بیاای مرگ زیبا٫جانم برلب آمد بیادرکلبه ای شوری برانگیز بیا شعری با تابوتم بیا ویز که این مرگ است وبردرمیزند دست
|
|
+ من این شعرو
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:0 نوشتم امید |
|
|
درآسمون دل من پرنده پر نمیزنه به کلبه ی غم زده ام محبت سرنمیزنه یه مهربون یه همزبون حلقه به در نمیزنه هرچی غمه مال منه بدتر ز غم حال منه هرجا میرم این غصه ها چون سایه دونبال منه خاطرات تلخ رفته همه جاست همسفرم کاشکی من گذشته ها رو بشه از یاد ببرم غم همیشه با منه مثل همزاد منه این طسم نمیشکنه یه مهربون یه همزبون حلقه به در نمیزنه هر چی غمه مال منه بدتر زغم حال منه هرجا میرم این غصه ها چون سایه دونبال منه به هرکسی رسیدم دلمو سوزونده هر روز با یک بهونه چشممو گریونده دلم میخواد که برم جای بی نشونی برای من امید موندنی نمونده دیگه وقت رفتنه وقت دل بریدنه یه همزبون یه مهربون حلقه به در نمیزنه
|
|
+ من این شعرو
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 14:9 نوشتم امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| زنده ام به عشق مردن |
دنیا مثل پاییزه هم قشنگه هم غم انگیزه
|
| نوشته های قبلیم |
|
مهر 1388 شهریور 1388 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|